خاطرات دومین شکوفه ی زندگیم
خاطرات دومین شکوفه ی زندگیم
خاطرات پسرکم
259
تاريخ : جمعه 30 شهريور 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

اولین روز مدرسه ی داداش ایلیا




بازدید : 12 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
258
تاريخ : جمعه 30 شهريور 1396 | نویسنده : مامان فاطیما



بازدید : 7 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
257
تاريخ : پنجشنبه 30 شهريور 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

یه مهمونی...

هفته ی گذشته پنج شنبه و جمعه تو سالن مهمون بودیم

یک شب برا حنابندون و یک شب برا عروسی

(حنابندون)

با وجود وابستگی شدید و اینکه کل مراسم رو تو بغلم بودی بازم خوش گذشت

هر دو شب میزمون کن فیکون بود

و حداقل دو تا بسته ی دستمال کاغذی به اضافه ی چندتا نمکدون و البته سفره های روی میز کاملا ترکیده بود

به تو هم خوش گذشت با اون همه خرابکاری و البته صدای موسیقی و دویدن های شاد آخر شب کنار داداش و حدیث جون

محمد مهدی!

عزیزکم!

ممنونم برای بودنت

 




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
255
تاريخ : جمعه 30 شهريور 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

واکسن هجده ماهگی

............................

جان و جهانم

نوزدهم شهریور ماه هجده ماهت پر شد

و باید واکسن هجده ماهگی رو میزدی

روز یکشنبه بود و باباجون ساعت نه صبح اومد دنبالمون که ما رو ببره درمانگاه

مکان درمانگاه عوض شده بود کمی طول کشید رسیدنمون و واکسن زدنت

طفلک داداش ایلیا اونقد هول کرده بود از دیدن واکسن زدنت و گریه هات که حد نداره...

بلافاصله بعد از زدن واکسن آروم شدی

وقتی برگشتیم خونه و دیدم خوب و سرحالی با خودم گفتم

کاش کلاس ژیمناستیک داداش رو بیخود کنسل نمیکردم

اما نیم ساعتی که گذشت دیدم کم کم داری بی حال میشی

تب کرده بودی با اینکه از صبح بهت استا داده بودم

دیگه روی پاهات نمی ایستادی

اونقدر بی حال و بی رمق بودی که فقط خوابیده بودی

اونم روی پاهام

به محض اینکه میذاشتمت زمین شروع به گریه و فریاد میکردی

تبت با قطره استا دیگه پایین نمیومد مجبور شدیم از شیاف استفاده کنیم

این وضعیت تا شب بیستم ادامه داشت

طفلک باباجون خیلی خسته شد

من که مجبور بودم فقط تو رو روی پاهام بگیرم و بنشینم

و تموم کارا افتاده بود رو دوش اون

تو وبلاگ داداش ایلیا هم نوشته بودم که سخت ترین واکسن بود

اما واقعا برای تو سخت تر بود

خیلی طول کشید تا ترست بریزه و دوباره خوب پاهات رو روی زمین بزاری

در هر صورت این کارها برای سلامت خودت عزیزکم

و این پرونده تا شش سالگیت بسته شد...




بازدید : 7 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
256
تاريخ : پنجشنبه 30 شهريور 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

ترم تابستانه ژیمناستیک داداش تموم شد

تو تمام جلسات حضور داشتی و حسابی آتیش سوزوندی

بعضی روزا صدای خانوم مربیش رو در میاووردی

از تموم وسیله ها بالا رفتی و تو تموم سالن من رو می چرخوندی

بیشتر روزا تو حیاط ورزشکاه تختی قدم میزدیم

و تو با کاج ها و شلنگ های آب بازی میکردی

این تابستون ... کلاس ژیمناستیک داداش... ورزشگاه تختی...خانوم مینا ایزدفر

همشون خاطره شدن

کی میدونه که بعدا چی پیش میاد؟!!!!!

آخرین جلسه ی کلاس جشن بود

و تو که از ترامپولین و تشک های فنری دل نمیکندی




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
254
تاريخ : پنجشنبه 30 شهريور 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

چه چیزی تو عمقه چشاته که من یک نگاهه تو رو به یه دنیا نمیدم
که بعد از تماشای چشمای تو از زمینو زمان عاشقانه بریدم

تو با کل رویای من اومدی تا تو سی سالگی باورم زیر و رو شه
که زیباترین خط شعرهای من از تماشای چشم تو هر شب شروع شه

اومدی تا بره فصله دیوونگی شدی آرامشه کل این زندگی
با تو هر ثانیه عاشقانست برام آرزوهامو از کی به جز تو بخوام

اومدی تا بره فصله دیوونگی شدی آرامشه کل این زندگی
با تو هر ثانیه عاشقانست برام آرزوهامو از کی به جز تو بخوام

چشمات و شیطنتی که توشون موج میزنه دنیام رو زیرو رو میکنه

تو از کدوم دنیا اومدی که خنده هات اینطوری جهانم رو دگرگون میکنه؟!

محمدم

چطور وصف کنم آرامشی که از تموم شیطنت هات رو دلم میشینه رو...

تو فوق العاده ای مادر!




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی,ماهگردها
252
تاريخ : پنجشنبه 30 شهريور 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

دومین روز از شهریور خونه ی مامانی شون مهمونی بود

یه مهمونی به بهونه ی آخرین روزای حضور عمه زهرا خونه ی بابایی محمد

من که اون روز حسابی مشغول بودم و واقعا فرصت نکردم هیچ عکسی از تو و داداش بگیرم

اما مامان حدیث جون هم حواسش بهتون بود و هم زحمت عکسها رو کشید

ممنون مامانش...

البته باباجون هم چندتایی عکس از حضور پر رنگ تو و داداش تو پایکوبی آخر شبشون گرفته

که هنوز فرصت نکردم بریزم تو سیستم

انشاالله به زودی...




بازدید : 8 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
253
تاريخ : پنجشنبه 30 شهريور 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

محمد مهدی نازنینم

پانزدهم شهریور نودو شش

عروسی عمه زهرا تو رشت برگزار شد...

هرچند تو چیز زیادی یادت نمیمونه از این مراسم

اما ما روزا و شبای فوق العاده ای داشتیم

روزهای پر از هیجان و شلوغی

پر از خرید و مهمونی

و در آخر سفر به رشت و یک شب به یاد موندنی

سفرمون کمی عجیب و طولانی شروع شد

اما عالی بود ادامه اش

اون چند روز طبق عادت جدیدی که پیدا کرده بودی مثه آدامس به من چسبیده بودی

وقتی وارد تالار هم شدیم برنامه همین بود

تو کل مراسم فقط نیم ساعت تو رو دادم به باباجون

بقیه اش رو توی بغلم بودی

وقتایی هم که میرفتی زمین دائم میخواستی بری روی سن

یا از پله ها بالا و پایین بری

یا رو زمین خودت رو سر بدی

کفشاتم هم که کلا جنبه ی اسباب بازی داشت

در میاووردی پرتشون میکردی این طرف و اون طرف

پسرک سرتقم عاااااشقتم من

 

عمه جون الهی که خوشبخت باشی

خیلی واسمون عزیزی

برا هر چهارتامون

آرزومون شادی تو و عمو فرزاده

 




بازدید : 8 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
251
تاريخ : پنجشنبه 30 شهريور 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

اگه نانای نکنی منم میرم بای بای...!!!

بهله

خونه ی عزیزجان و میز و صدای ضرب گرفتن عزیز روی میز

و کار همیشگی تو

و البته اصرار زیادت برا همراهی داداش ایلیا...




بازدید : 7 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
249
تاريخ : سه شنبه 27 شهريور 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

آخه خودت عروسکی ملوسکم

اونقدر این عروسک رو دوست داری

مثه دخدرا

میگیریش روی پاهات

میبوسیش

بغلش میکنی و تو خونه راه میبریش

اما یه موقع هایی هم هست که یادت میاد پسری

اونوقت که عروسک ده تیکه میشه و من فرداش باید بشینم به دوخت و دوز تا صدای داداش ایلیا در نیاد

آخه اون طفلکی خیلی مراقب اسباب بازیاش

و اصلا مثل تو شیطون و خرابکار نیست!!!!!!

 




بازدید : 8 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد

1.189297914505