خاطرات دومین شکوفه ی زندگیم
خاطرات دومین شکوفه ی زندگیم
خاطرات پسرکم
183
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

تو صدای نفس و نای نسیمی

تو هوای عطش و عشق و شمیمی

تو نگاری

که دل ما به نگاهی ببری

 

جانان من

ده ماهگی مبارک

 

پسرک شیرینم

دو رقمی شدن ماه های زندگیت مبارک

من فدای تو بجای همه گل ها تو بخند...




بازدید : 4 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی, ماهگردها
182
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

من فدای قد و بالای تو مادر

و در آخرین روزهای ده ماهگی ...




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی, اولین ها
181
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

از شیطونیای تو

داداش اوایلش مجبور بود صبحونه اش رو روی میز بخوره تا تو نریزی

حالا که ماشاالله می ایستی و قدت به میزمیرسه

طفلکی نقل مکان کرده

آخه تو عاشق شیطونی کردنی




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
180
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

تو و داداشی ...... و باز هم بازی

تو فقط  بخند عزیزم

دل و جون من فدات




بازدید : 4 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
179
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

چهاردهم دی

تولد داداش حمیدرضا ... مهمونی خونه ی عزیز

کوچکترین مرد خونواده ی من

اون شب واقعا مرد بودی و کاملا تو جمع مردونه

 

حمید رضا جون

تولد مبارک عزیزم




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
178
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

داداش ایلیا عاشق سرباز بازی

و این رو توام تاثیر گذاشته

بین همه ی اسباب بازیهات سربازای داداش رو ترجیح میدی

داداش ایلیا اجازه میده با سربازاش بازی کنی

و بعضی از اونا رو میده بهت

اما بدبختی اینجاس که میون اون همه سرباز

همون دو تا سربازی رو دوست داری که داداشی عاشقشونه

حالا تکلیف ما چیه وقتی جقتتون همون دو تا سرباز رو دوست دارید؟!

فعلا که کوچولویی و میشه سرت رو با چیزای دیگه گرم کرد

بزرگتر که بشی حتما داستانی میشه واسه خودش...




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
177
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

هفته ی گذشته موسسه ی بابا علی یه همایش خانوادگی برگزار کرده بود

چون با داداش قبلا این همایش ها کمی سخت میگذشت خودم رو آماده کرده بودم

برای راه رفتن تو سالن و نا آرومی تو ...

اما پسرکم آروم و مودب بیشتر مدت تو بغل باباعلی نشسته بودی

بعد هم تو بغل من خوابیدی

پسرک سازگار و آرومم

ممنون برای لحظه لحظه ی بودنت

چقدر تو این عکس شبیه به باباجونی

من به فدای جفتتون

وقتایی که آهنگ پخش میشد مشغول نانای کردن بودی و مبهوت سن

اون شب خانواده ی خاله حکیمه هم اونجا بودن

یک شب شاد و بیاد موندنی




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
176
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

با حضور تو همیشه پر لبخند لبامون

از تو شد ستاره بارون شب زیبای زمستون

نازنینم

خدا میدونه که هر بار میگیرمت تو بغلم اول میگم خدایا شکرت

بعد یه نفس عمیق میکشم و بوت میکنم

وای که دلم میخواد حفظ کنم ثانیه هایی که تو آغوشمی تا هیچ وقت از خاطرم نره

دلم تنگ شده از همین حالا برای بوییدنت...

نفست بوی بارون میده... بوی خاک نم خورده

بوی باغ نارنج اوایل بهار

بوی عشق

بوی بهشت

اصلا بوی خود خدا رو میده

خدایا ممنون برای بودن بچه هام

خداجونم مراقبشون باش




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
174
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

بیشتر وقتت با بازی کردن با داداشی میگذره

وقتایی که داداش رو اذیت میکنی سعی میکنم فقط دورت کنم کمی

یه وقتایی هم هست که دعواتون میشه

یا داداش باهات بازیهای میکنه که مناسب سنت نیس

یه وقتایی هم جفتتون یه اسباب بازی رو میخواید

همه ی این یه وقتایی ها کمتر از پنج دقیقه طول میکشه

و خیلی زود دوباره همبازی میشید

امیدوارم همیشه همینطور قلبی و عمیق همدیگه رو دوست داشته باشید

راستی این روزها به داداش علاوه بر دادا

گاهی کلمه ای شبیه اینی میگی

که داداش ایلیا رو حسابی هیجان زده و خوشحال میکنه

زود یاد بگیر داداشی رو صدا کنی نازنینم

 




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
173
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

یک صبح زمستونی

جلوی در خونمون رو طاقچه ی کنار دیوار نشسته و چشم براه بابایی عبدالله

تو را من چشم در راهم...




بازدید : 2 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد