خاطرات دومین شکوفه ی زندگیم
خاطرات دومین شکوفه ی زندگیم
خاطرات پسرکم
219
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

قرار بود باباجون داداش رو ببره پارک که تو آخرین لحظات پیشنهاد داد من و تو هم بریم

پیش به سوی پارک و کاااااج بازی!!!!

بیشتر وقتت به قدم زدن و شوت کردن کاج ها گذشت

البته وقتی داداش رو مشغول تاب بازی دیدی هوس کردی و سوار تاب هم شدی


 




بازدید : 1 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
218
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

عکس قبل از کچل شدنت




بازدید : 4 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
217
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

هوای تو همجنس آرامشه 

تو لبخند بزن تا دلم وا بشه

فقط خدا میدونه خنده های شیرینت چقدر دلم رو آروم میکنه

وقتی میگیرمت تو بغلم و میچسبونمت به خودم نفسم میره برات

هر چقدر میبوسمت سیر نمیشم

خداجونم!

چجوری تشکر کنم ازت برا این همه آرامش




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی, ماهگردها
216
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

روزهای اردیبهشت سریع گذشت

اونقدر نیاز به توجه و نگهداری داری که فرصتی دست نداد برای ثبت خاطراتت

باید شش دنگ حواسم به تو باشه و چشم بر ندارم از تو مبادا بلایی سر خودت بیاری

مروری کردم عکس های ماه گذشته رو و بخشی از اون رو برات میزارم

 

عاااشق این ماشینی که باباجون برای خریده

هر روز پشتش رو میگیری و کشون کشون میاریش تو پذیرایی و سرگرم میشی باهاش

وای به روزی که هوس میکنی بری بالاش وایسی

خونه ی عزیز روز پدر...

بارون نم نم ... یه هوای بهشتی تو اردیبهشت و قدم زدن و بازی کردن شما دو تا...

روزی که کچلت کردیم

همش دست میکشیدی رو سرت و میخندیدی!!

همچنان عاشق بالا رفتن از بلندی ها هستی

و حتی ایلیا هم سعی میکنه مراقبت باشه وقتی کار خطرناکی میکنی و سریع صدامون کنه

داداش ایلیا رو بغل کردی و داری میبوسیش




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
215
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

جان دلم

بعد از مدتی تاخیر اومدم تا برات بنویسم

اول از آخرین روزهای سیزده ماهگیت بگم که قشنگترین جمله ی دنیا رو یاد گرفتی

این چیه!!

اونقدر قشنگ میگی این جمله رو که دلم ضعف میره برات...

روزی هزار بار این جمیه رو میگی... انگشت اشاره ات رو به طرف هر چیز آشنا و نا آشنایی میگیری و میپرسی این چیه؟

اونقدر لحنت خواستنیه که آدم نمیتونه بشنوه و قربون صدقه ات نره!

خصوصا که سماجت فوق العاده ای داری تو پرسیدن پیله میکنی به یک چیز

و پشت سر هم میپرسی این چیه! ما جواب میدیم باز میگی این چیه و ما باز جواب میدیم

بعد از ورودت به چهاردهمین ماه زندگیت کلمه هایی که میگی بیشتر شده

ماما و بابا و جوجه و مایی (ماهی)

تاتا ( تاب بازی)

باب (آب ) و چیزایی که یادم نیس...

هشتمین دندونت چند روز مونده به شروع سال جدید جوونه زده بود

و بعد از اون وضعیت معده ات بهم ریخته بود

فکر میکردم بخاطر همون دندون هشتم باشه

که در اولین روزهای ورودت به چهاردهمین ماه زندگیت

همزمان دندون نهم و دهم و یازدهم و دوازدهم و سیزدهم و چهاردهم و چانزدهمت جوونه زد!!!

بله هفت دندون همزمان!!!!!

کمی لجباز شدی

نمیدونم چرا هرچی که تو دست داداش ایلیا باشه دلت میخواد داشته باشی

وابستگشت به من بیشتر شده و انگار با یک نخ نامریی به من وصل شدی

تو خونه هر جا که میرم دنبالم میای

عاااشق نقشی کشیدنی... عاشق لگو بازی

عاااشق توپ بازی

و عاشق اینکه پشت باباجون بشینی و تو رو راه ببره تو خونه...

داداش ایلیا رو خیلی دوست داری و گاه و بیگاه بغلش میکنی و میبوسیش

خوب بالاخره باید یجوری از دلش در بیاری اذیت هات رو...

تو اولین روزهای چهارده ماهگیت موهات رو کاملا کوتاه کردیم و کچل شدی

چهره ات خیلی شیطون شده پسرکم

خیلی دوستت دارم فرشته ی پاکم




بازدید : 1 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
214
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی
تورویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی

چشات آرامشی داره كه پابند نگات میشم
ببین تو بازی چشمات دوباره كیش و مات میشم
بمون و زندگیمو با نگاهت آسمونی كن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی كن

عشق مادر

سیزده ماهگیت مبارک

 




بازدید : 10 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی, ماهگردها
213
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

امروز که داشتم میون عکسای قدیمی میگشتم

دیدم این عکس جامونده

قشنگ بود دلم نیومد نذارمش

فکر کنم مال دو سه ماه پیش باشه...

چقدر شیرین میخندی

عکس خونه ی دایی بهمن

و آناهیتا ازت گرفته عکس رو...




بازدید : 13 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
212
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

جانا

 به گمونم این شد آخرین پست مربوط به نوروز نود و شش

روز سیزدهم فروردین رو خونه ی مادربزرگا بودیم

صبح خونه ی مامانی و عصر یکی دو ساعتی خونه ی عزیز

هر دو جا بساز جوجه کباب و آش رشته برپا بود...

خونه ی مامانی با داداش و امیر جواد جون خیلی بازی کردی و بهت خوش گذشت

 

خسته نباشی دلاور .... خسته نباشی پهلوان

من گره خواهم زد

چشمان را با خورشید

دلها را با عشق

سایه ها را با آب

شاخه ها را با باد

سبزه عمرتان گره خورده با شادی ها باد.




بازدید : 10 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
211
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

محمد مهدی نازنینم

امسال خیلی جاها دلم میخواست از تو و خیلی ها عکس بگیرم

اما مگه یک جا بند میشدی

البته طبیعی هم هست داداش ایلیا هم تو این سن و سال دقیقا همینطوری بود

تازه یاد گرفتی راه بری و ترجیح میدی با پاهای کوچولوت به کشف دنیا بپردازی مسافر کوچولوی من

باهرکس که میومد خونمون واسه عید دیدنی همبازی میشدی

تو و حسین جون

تو و سحر جونی که دقیقا به یک شکل بازی میکردید

روزی که رفتیم دارچین که اصلا ما رو تحویل نمیگرفتی و مبهوت تماشای بقیه بودی

 

تو عکس سمت چپ مثلا قرار بوده داداش و علیرضا هم باشن

مگه بند میشدی یجا!!!

خونه ی خاله سارا

تو و امیرجواد جون و حدیث جون

عکس رو خاله مریم ازتون گرفته

خونه ی خاله منیژه...

موش کوچولوی من در حال ماست خوردن

تو و داداش که بعد از رفتن مهمونا دیدم صدایی ازتون در نمیاد و کاشف به عمل اومد از خستگی ولو شدید...

 




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
210
تاريخ : دوشنبه 21 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

جانان من

طبق معمول هرچقدر هم که دویدیم باز هم تا دقیقه ی نود کار داشتیم

برای تحویل سال رفتیم امامزاده علی بن جعفر(ع) که به نظرم واقعا اونجا تکه ای از بهشته...

سال رو با یه دنیا آرزوی خوب شروع کردیم

بعد از تحویل سال اولین کسایی که دیدیم خانواده خاله منیژه شون بودن

و چقدر امسال به من و تو کمک کرد بودنشون تو مهمونی ها و عید دیدنی ها...

عید دیدنی رو از همون لحظه تحویل سال شروع کردیم و تا روز دوازدهم فروردین ادامه داشت

هم زیاد مهمونی رفتیم هم زیاد مهمون اومد خونمون

پسرک قشنگم تو بیشتر دوست داشتی تو بغلم بمونی

با همه خوش اخلاق و مهربون بودی اما از توی بغل من

امسال همه ی عیدی هات رو داداش ایلیا تو قلک خودش انداخت

یادت باشه بزرگ که شدی جبران کنی!!

عزیزکم اونقدر شیطون شدی و شیطونی کردی تو مهمونیها که نتونستم ازت عکسای خوبی بگیرم...




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : سال دوم زندگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد