خاطرات دومین شکوفه ی زندگیم
خاطرات دومین شکوفه ی زندگیم
خاطرات پسرکم
198
تاريخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

عشق میکنم با دیدن کارهات و خنده هات

پسرک شیطون و بازیگوشم!!

شماها بعد از حضور باباجون بهترین اتفاق زندگی من هستید

قدر بودنتون رو میدونم




بازدید : 1 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
197
تاريخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

چند روز پیش خونه ی مامانیشون سفره ی بانوی پاکی ها فاطمه (س) بود...

تموم لحظه ها و ثانیه ها تنها حاجتی که میچرخید تو ذهنم آرزوی سلامتی بود

برای سه تا مرد زندگیم

بابا علی ... ایلیا و تـــو

خدایا خودت مراقبشون باش




بازدید : 1 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
196
تاريخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

یک شب رفته بودیم خونه ی دایی منصور

همگی دور هم شاد بودیم و حضور تو و شیطنت های شیرینت شادیمون رو بیشتر میکرد

اون شب یهویی واسه رسیدن به بشقاب میده ی باباجون

فاصله ی چهار متر رو تنها و بدون کمک راه رفتی و هممون رو غافلگیر کردی

 




بازدید : 1 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
195
تاريخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

بازی با بابایی و کلاهش

 

وقتی خیره میشم به عکس بابام تازه میفهمم چقدر پیر و شکسته شده

من فدای خنده هات

فدای اون دستای خسته ات

عمر و جونم فدات بابا

الهی که همیشه سالم باشی و سایه ات بالاسرم
 




بازدید : 1 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
194
تاريخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

 

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

 

عشق مادر

یازده ماهگی مبارک

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی

چقدر خوب بودنت

انگار سال هاست حضور داری فرشته ی کوچولوی من!

یادم نمیاد چطور بی تو زندگی میکردم!

خدایا شکرت




بازدید : 1 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی, ماهگردها
193
تاريخ : يکشنبه 24 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

پاره ی وجودم... عزیز تر از جانم

روزهای ده تا یازده ماهگی ات با وجود شیطنت های زیاد تو

اونقدر شیرین و سریع گذشت که فرصت ثبت خاطراتت دست نداد...

مهمترین اتفاق این ماه این بود که یاد گرفتی خودت رو پاهای کوچیکت بلند شی

دستت رو تکیه گاه میکنی و از حالت نشسته می ایستی

من به فدای اون پاهای کوچیک که انقدر زود یاد گرفتی خودت روشون بایستی

و اتفاق مهم بعدی راه رفتنت بود!

پنج روز از ورودت به یازدهمین ماه زندگیت گذشته بود

که یک شب خونه ی عزیز بخاطر رسیدن به شیشه ی نوشابه سر سفره ی شام اولین قدم هات رو برداشتی

و بعد از اون هر روز قدم هات استوارتر شد

تا الان که تقریبا هفت هشت قدمی بدون کمک ما راه میری...

چقدر خارق العاده اس دیدن راه رفتنت بزرگترین معجزه ی خدا

تو این ماه یاد گرفتی به وسیله ها اشاره کنی...


کلمه های بیشتری بگی

که قشنگترینشون جیزه

اونقدر قشنگ و خواستنی به بخاری و شوفاژ اشاره میکنی و میگی جیزه که دل آدم ضعف میره برات

باه : آب

ده: بده

رو هم خیلی قشنگ ادا میکنی

عاااشق تلفن و کنترلی

همینکه فرصتی دست بده و بدست بیاریشون کنترل رو به طرف تی وی میگیری و مثلا شبکه عوض میکنی

و گوشی تلفن رو بغل گوشت میگیری و با خنده و ذوق مثلا تلفن صحبت میکنی

تازگیا همینکه میگیم الو  دستت رو میبری کنار گوشت و مثلا تلفن صحبت میکنی

میدونی برس برا شونه کردن موهات

و هروقت برس رو میگری به دستت موهات رو شونه میکنی

عاشق بالا رفتن از بلندی ها هستی

تا قبل این ماه فقط پله های خونه ی عزیز خطرناک حساب میشد

و جلوش پشتی میذاشتیم تا نری بالا

اما تو این ماه یاد گرفتی از ارتفاع های بیشتر هم بالا بری

مبل ها و میزها و صندلی ها و...

خیلی خوب بالا میری اما بلد نیستی بیای پایین و این خیلی خطرناکه

همین چند روز پیش یه کار خیلی خطرناک کردی

و شک ندارم خود خدا تو رو تو بغلش گرفته بود که بلایی سرت نیومد

از مبل و بعد هم دسته اش رفته بودی بالا و بعد هم روز میز کوچیکی که جلوی آینه بود نشسته بودی

تو این ماه دندون های پنجم و ششمت جوونه زد

و از تاول های کوچکی که کنار دندون های بالایی ت نمایان شده معلومه

مرواریدهای هفتم و هشتم هم تو راهن...

بر خلاف این شش دندون که راحت جوونه زدن مرواریدهای هفتم و هشتم حسابی بی تابت کردن

یاد گرفتی کلاغ پر بازی کنی و وقتی انگشت کوچولوت رو میبری بالا میگی پ

وقتی میخوای بگی رفت سرت رو میبری بالا اونقدر که گاهی از پشت میفتی

و این بخاطر اینه که کلمه ی رفت رو موقع باالا رفتن بادکنک بارها داداش ایلیا تکرار کرد

پس هربار چیزی میره از نظر تو توی هواس

عاشق آهنگی و از هر نوعی و هر موقع به گوشت برسه سریع شروع میکنی

به دس دسی و نانای کردن

اینا و خیلی چیزهای دیگه که الان تو ذهنم نیس




بازدید : 2 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
192
تاريخ : يکشنبه 24 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

یک روز تو خونه ی عزیز که سه تفنگدار گیر داده بودن تا بهت کلاغ پر یاد بدن!!!


 




بازدید : 2 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
191
تاريخ : يکشنبه 24 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

وقتی یهو هیجان زده میشی و میخوای داداش رو ببوسی!

شایدم بخوری!!


 




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
190
تاريخ : يکشنبه 24 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

یک روز شاد خونه ی دایی بهمن

کنار داداش و علیرضا و آناهیتا و حمیدرضا




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
189
تاريخ : يکشنبه 24 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

چقدر زیبا خدا صورتت رو نقاشی کرده

آخه چقدر این چشای شیطون معصومن


 




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : سال اول زندگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد