محمد مهدی نازنینممحمد مهدی نازنینم، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

نبض زندگی"محمدمهدی

شروع دوباره...

بوی عیدی بوی توپ...

محمد مهدی نازنینم امسال خیلی جاها دلم میخواست از تو و خیلی ها عکس بگیرم اما مگه یک جا بند میشدی البته طبیعی هم هست داداش ایلیا هم تو این سن و سال دقیقا همینطوری بود تازه یاد گرفتی راه بری و ترجیح میدی با پاهای کوچولوت به کشف دنیا بپردازی مسافر کوچولوی من باهرکس که میومد خونمون واسه عید دیدنی همبازی میشدی تو و حسین جون تو و سحر جونی که دقیقا به یک شکل بازی میکردید روزی که رفتیم دارچین که اصلا ما رو تحویل نمیگرفتی و مبهوت تماشای بقیه بودی   تو عکس سمت چپ مثلا قرار بوده داداش و علیرضا هم باشن مگه بند میشدی یجا!!! خونه ی خاله سارا تو و امیرجواد جون و حدیث جون عکس رو خاله مریم ...
24 فروردين 1396

نوروز نود و شش

جانان من طبق معمول هرچقدر هم که دویدیم باز هم تا دقیقه ی نود کار داشتیم برای تحویل سال رفتیم امامزاده علی بن جعفر(ع) که به نظرم واقعا اونجا تکه ای از بهشته... سال رو با یه دنیا آرزوی خوب شروع کردیم بعد از تحویل سال اولین کسایی که دیدیم خانواده خاله منیژه شون بودن و چقدر امسال به من و تو کمک کرد بودنشون تو مهمونی ها و عید دیدنی ها... عید دیدنی رو از همون لحظه تحویل سال شروع کردیم و تا روز دوازدهم فروردین ادامه داشت هم زیاد مهمونی رفتیم هم زیاد مهمون اومد خونمون پسرک قشنگم تو بیشتر دوست داشتی تو بغلم بمونی با همه خوش اخلاق و مهربون بودی اما از توی بغل من امسال همه ی عیدی هات رو داداش ایلیا تو قلک خو...
21 فروردين 1396

خاطره بازی

نازنینم سال نود و پنج سرشار از حضور تو بود حضور تو چند روز قبل از شروع سال نود و پنج این سال رو خاص و منحصر به فرد کرده بود تک تک روزهایی که گذشت پر بود از اولین های تو فرشته ی نازنینم همزمان با ورودت به دومین سال زندگیت روزهای پایان سال و شور و شوق برای سال جدید شروع شد... روزهایی که پر از عطر بهارن و شیرین شیرین مثه پنج شنبه های کودکیم که همیشه از خود جمعه هم شیرین تر بودن عااااشق شور و حال روزهای قبل از عیدم روزهای شلووغ و پر از تمیزی از بعد از جشن تولدت دیگه تموم وقتمون صرف کارای نوروزی شد... خرید برای تو و داداش ایلیا و تدارکات سفره ی هفت سین قشنگ ترینشون و تمیز کاری خونه با وجود تو و دادا...
21 فروردين 1396

آخرین پست سال اول زندگیت

سهم تو همیشه لبخند زاده ی عزیز اسفند عزیزکم دومین فصل از زندگیت هم گذشت:                               روزهای انتظار ...                                                     سال اول زندگی... به امید خدا از این به ...
28 اسفند 1395

جشن پایان سال

محمد مهدی جونم چند روز قبل از تولدت جشن آخر سال کلاس ژیمناستیک داداش ایلیا برگزار شد مربیش اصرار کرد تو رو هم با خودم ببرم و چکار خوبی کرد بیشتر از همه ی بچه ها به تو خوش گذشت این آخرین عکست با موهای بلنده ... برا تولدت موهات رو کوتاه کردیم (از نظر زمانی این پست باید قبل از تولدت قرار میگرفت اما اولویت با پست تولدت بود) اون روز تو هم از خانوم نقاشیان یک کتاب هدیه گرفتی و این اولین کتابی شد که هدیه گرفتی...   ...
28 اسفند 1395

هدایا

هدیه هایی که اون شب گرفتی مامانی : لباس عزیز : تشک برقی عمه عارفه: کلاه اسپرت عمه زهرا خاله منیژه خاله منیره دایی بهمن: لباس دایی منصور و وحید: اسباب بازی دست همشون درد نکنه شرمنده مون کردن... ...
28 اسفند 1395

تولد تولد تولدت مبارک

مجمد مهدی جان دومین جشن برای تولد یک سالگیت خونه ی عزیز برگزار شد و طبق معمول عزیز زحمت مهمونی رو کشیده بود جمع خاله ها و دایی ها جمع و شادی و خنده براه بود... کیک تولدت عدد یک بود به شکل یک جاده با نوشته ای متفاوت که سلیقه ی باباعلی بود با تو بهار از اسفند آغاز می شود... قبل از اینکه کیک تقسیم بشه تقریبا تموم ژله ی روش رو با انگشتای کوچولوت خورده بودی انقدر هیجان زده بودی از اینکه همه برا تو دست میزدن که خودت هم برا خودت دست میزدی   و طبق رسم و رسوم همه برنامه ها با دایی بهمن بود روشن کردن شمع و مدیریت فوت کردنش توسط تک تک نوه ها تا بریدن کیک و تقسیمش و بخش هدایا پسر...
27 اسفند 1395