محمد مهدی نازنینممحمد مهدی نازنینم، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

نبض زندگی"محمدمهدی

شروع دوباره...

شش ماهگی

  دلم از تماشای چشمای تو یه حسی مثل پر گرفتن گرفت چشای تو تا پیش چشم منه مگه میشه این حالو از من گرفت؟! آرام جانم شش ماهگی مبارک   من ندانم که کیم... من فقط میدانم... که تویی شاه بیت غزل زندگیم...   محمد مهدی من ... زندگی با تو زیباتر شده خدایا شکرت ...
27 شهريور 1395

تولد عمه عارفه

عزیزکم هجدهم شهریور تولد عمه عارفه بود تو کمی بد موقع خوابیدی .... درست موقعی که مراسم شروع شد اما خوب شکر خدا به آخرای تولد رسیدی و بیدار شدی اینم پسر کوچولوی خوابالوی من بغل بابایی محمد اینجا هم بغل بی بی هاجر   تولدت مبارک عمه عارفه الهی صد ساله شی ...
27 شهريور 1395

شیرینم

زیباروی من زمانی که در آغوشم هستی و نفست میانمان تنها فاصله بوی نفس هایت چون بوی بهار نارنج و خاک نم خورده تپش های قلبت چون نخستین تکان هایت درون بدنم بوسیدن انگشت های کوچکت مثل نواختن نت برگ های ظریف گلبرگ و قلبم می تپد به هوای این عشق بی مثال... چه خوب شد که آمدی...       هفدهم شهریور پنج ماه و بیست و نه روزگی   ...
27 شهريور 1395

شاه بیت

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست       موش موشک خندون من... لباسی که تنت هدیه ی خاله فرنگیس به مناسبت دندون در آووردنت ممنون خاله جون   شانزدهم شهریور پنج ماه بیست و هشت روزگی ...
27 شهريور 1395

مارال

عزیزکم یک روز عصر همراه عزیز و خاله هات و زن دایی هات رفتیم خونه ی عموی من... پسرک عزیزم خوش اخلاق و خنده رو... و دیدن یک دوست کوچولو ؛مارال جون؛     پونزدهم شهریور پنج ماه و بیست و هفت روزگی ...
27 شهريور 1395

داداشا...

کودکانم پسرکانم گم شدن میان عطر وجودتان پناهگاه مادر است با شما زندگی شیرین تر است... لباسی که تو این عکس تنت هدیه ی عمه پروین بخاطر دندون در آووردنت ممنون عمه جون   چهاردهم شهریور پنج ماه و بیست و شش روزگی ...
27 شهريور 1395

مینشینی...

عزیزم بالاخره یاد گرفتی برا یه مدت طولانی بنشینی اگرم داشتی میفتادی سرعتت رو کم کنی تا آروم بخوری زمین من به فدای تو...     یازدهم شهریور پنج ماه و بیست و سه روزگی   ...
26 شهريور 1395

آرامش

وقتی میخوای بخوابی و تو رو میزارم روپاهام آروم آروم  برا خودت لالایی میخونی اونقدر یه صدای یکنواخت رو تکرار میکنی تا کم کم چشات بسته میشه و خوابت میبره   دهم شهریور پنج ماه و بیست و دو روزگی ...
26 شهريور 1395

روزنگار

محمد مهدی جان نازنینم ماشاالله قوت دستت بیشتر شده میتونی خوب رو دستات قرار بگیری کاملا چهار دست و پا میشی .... کمی خودت رو عقب جلو میبری و یهو خودتو پرت میکنی روی زمین اینطوری هربار چند سانتیمتر جابجا میشی سینه خیز میری .... رو زمین میچرخی .... خلاصه که میتونی چند متر جابجا شی اما خوب هنوز چهار دست و پا راه نیافتادی بدون کمک چند دقیقه ای میشینی... ماشاالله پهلوون دوم شهریور پنج ماه و چهارده روزگی ...
26 شهريور 1395

دوستانه

محمد مهدی جونم یه دوره همی دوستانه به مناسبت خونه ی جدید تو خونمون داشتیم خاله حکیمه و خاله سمیرا غزل و سحر و سایدا عزیز دلم تو طبق معمول آروم و خندون بودی سحر جون دوست کوچولوت خیلی از تو خوشش میومد به عنوان یه کودک یه ساله خیلی خلاق بودپشت روروئکت می ایستاد و با تو روروئک سواری میکرد حتی وقتی هم که خوابیدی اومده بود کنارت نشسته بود و نگاهت میکرد انشاالله زود زود تو هم بزرگ میشی و تو این مهمونیا حسابی شیطونی میکنی هرچند همین حالاشم پابپای بچه ها بودی با روروئکت   خیلی بچه ها رو دوست داری و شکر خدا تو جمع های اینطوری خیلی راحتی داشتم عکسا رو نگاه میکردم دیدم تو خیلی از عکسا مات سا...
31 مرداد 1395