محمد مهدی نازنینممحمد مهدی نازنینم، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

نبض زندگی"محمدمهدی

شروع دوباره...

مهمونی مامانی

عزیزم خونه ی مامانی مهمونی بود و تو اونجا یه دوست کوچولو پیدا کردی حدیث بانو خیلی دوست داشت تو رو بخندونه و باهات بازی کنه اینم محمد مهدی و عمه عارفه تو شب مهمونی اون روز حدیث جون و مامانش زحمت کشیدن و این لباسی که تنته به مناسبت دندون در آووردنت برات آووردن خاله سارا و خاله سمیرا هم یه لباس پاییزه ی خوشکل برات آووردن دستتون درد نکنه خاله های مهربون   بیست و چهارم مرداد پنج ماه و چهار روزگی ...
31 مرداد 1395

ژیمناستیک

داداش ایلیا میره کلاس ژیمناستیک واااای که وقتی میبرمت اونجا چقدر از دیدن بچه ها و بالا و پایین پریدنشون ذوق میکنی کل وقتی که بچه ها مشغول بازی هستن تو میخندی و میپری تو بغلم این عکس ها رو وقتی هنوز کلاس شروع نشده بود ازت گرفتم اون روز با دیدن بچه ها اونقدر ذوق کردی که وقتی رو زمین خوابوندمت سینه خیز رفتی و خودت رو کشیدی تا مثلا بری سمتشون     بیست و چهارم مرداد پنج ماه و پنج روزگی ...
31 مرداد 1395

چادر بازی

تشک بازیت رو خیلی دوست داری حالا چه خوابیده باشی توش چه توی روروئک باشی و با روروئک بری توش چادر بازی داداش ایلیا هم جدیدا خیلی توجهت رو جلب میکنه و دوس داری با روروئک بری توش   هفدهم مرداد چهار ماه و بیست و نه روزگی   ...
31 مرداد 1395

صندلی

دوست داری بشینی تا بتونی اطرافت رو ببینی وقتی خونه ایم تو روروئکی میچرخی اما روزایی که میریم خونه ی عزیز یا مامانی و یادم بره روروئکت رو ببرم دست به ابتکار میزنیم و ... یک صندلی از جنس کارتن برات درست میکنیم   سیزدهم مرداد چهار ماه و بیست و پنج روزگی ...
31 مرداد 1395

آش دندونی

محمد مهدی جان بعد از دندون در آووردنت مامانی و عزیز افتادن تو تکاپوی پختن دندونی سه شنبه دوازدهم مرداد عزیز طاهره جمعه پونزدهم مرداد مامانی سکینه زحمت کشیدن و هرکدوم یک قابلمه ی بزرگ برات آش دندونی پختن و بین فامیلا پخش کردن خدا بهشون سلامتی بده دست هردوشون درد نکنه     مهدی داره یه دندون قند میخوره از قندون فرشته ای مهربو ن آورده براش یه دندون آش بخوری نوش جون آش دندون مهدی جون ...
31 مرداد 1395