محمد مهدی نازنینممحمد مهدی نازنینم، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

نبض زندگی"محمدمهدی

شروع دوباره...

این روزها...

تو میخندی جهان میخندد انگار تو این روزها یاد گرفتی غلت میزنی واسه چند دقیقه تنهایی میتونی بشینی البته باید خیلی حواسمون بهت باشه خیلی زیاد جیغ های کوتاه از روی هیجان و خوشحالی میکشی ترجیح میدی بیشتر وقتت توی روروئک باشی تا بتونی همه جا سرک بکشی خیلی راحت از توی پدیرایی میری توی اتاقا و میای بیرون تشک بازیت و آویزهاش رو خیلی دوست داری هنوزم هر چیزی که میگیری فورا میبری سمت دهانت گمونم داری دندونای بالایی رو در میاری آخه لب بالاییت رو خیلی بامزه میکشی داخل دهانت و یه قیافه ی با مزه و خوردنی پیدا میکنی     هفتم مرداد چهار ماه و نوزده روزگی ...
19 مرداد 1395

تولد آناهیتا

عزیز دلم هفتم مرداد تولد آناهیتا خونه ی عزیز معمولا تو اینجور جمع ها تو بیشتر بغل آناهیتا جونی اما اون شب تولد آناهیتا جون بود و بیشتر شب تو بغل دایی بهمن بودی حتی موقع شام خوردن هم نذاشت تو رو از بغلش بگیرم!   تولدت مبارک آناهیتا جون   هفتم مرداد چهار ماه و نوزده روزگی ...
19 مرداد 1395

موفقیت

مبارک بادت عزیزکم چند روزی بود که خودت رو به یه طرف جمع میکردی و سعی میکردی بچرخی و بالاخره موفق شدی این عکس رو همون لحظه که واسه اولین بار غلت زدی ازت گرفتم   ببین چه لبخند رضایتی رو لباته! گوارای وجودت طعم شیرین موفقیت من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند...   چهارشنبه ششم مرداد چهار ماه و هجده روزگی   ...
19 مرداد 1395

تلاش ...

داری اولین تلاش هات رو برای خرابکاری کردن میکنی و اولین قدم ها رو با کندن برگ های گلدونای من شروع کردی جاشون رو عوض کردم تا نخوری برگ هاشون رو جوجه کوچولو!!!!   اون روز وقتی یهو دیدم برگای یه طرف گلدونم رو کامل کندی داداش رو صدا کردم تا بیاد کمکم کنه! با دیدن اون صحنه گفت باید ببریم پسش بدیم! گفتم چی رو؟ داداش رو؟! گفت نهههههههه داداش رو پس بدیم که من گریه ام میاد!! باید اون چیزی که فرمون داره رو ببریم! (روروءک)   پنج شنبه ... سی و یکم تیر چهار ماه و دوازده روزگی ...
19 مرداد 1395