محمد مهدی نازنینممحمد مهدی نازنینم، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

نبض زندگی"محمدمهدی

شروع دوباره...

یک ماهگی

محمد مهدی جونم خدا مهربونی کرد... تو رو سپرد دست خودم ... دستت رو گرفتم و فهمیدم عاشقت شدم! یک ماهگیت مبارک پسر کوچولوی من بخاطر اومدنت یک دنیا ممنون توام یک ماه شیرین گذشت   خدایا شکرت بخاطر بودن این فرشته ی کوچولو تو زندگیمون     ...
20 فروردين 1395

میگذرد...

محمد مهدی جونم اونقدر تند تند بزرگ میشی و تغییر میکنی که گاهی اعصابم از دست خودم خورد میشه و میگم چرا ساعت به ساعت ازت عکس نگرفتم!! این روزها خیلی زود میگذره ... شنبه چهاردهم فروردین بیست و پنج روزگی ترگل و ورگل تازه از حموم اومده... ...
16 فروردين 1395

داداشی

اینم یه عکس برادرانه و نوروزی همیشه کنار هم باشید و پشت و پناه هم... بیست و سه روزه گی محمد مهدی جون ...
16 فروردين 1395

سال نو مبارک

محمد مهدی جان اومدنت در آستانه ی سال نو اونقدر اتفاق مهمی بود که هر اتفاق دیگه ای رو تحت الشعاع قرار میداد واسه همین نوروز امسال متفاوت ترین نوروز زندگیم بود... با اینکه خبری از دید و بازدید های معمول نوروزی نبود اما یک عید قشنگ بود... همونطور که تو پست روزهای اول برات نوشتم تا شنبه بیست و نهم خونه ی عزیز بودیم شنبه شب سال نو بود و دلم میخواس اون شب رو خونه ی خودمون باشیم واسه همین از عزیز خواستم تا اجازه بده بریم خونمون و اونم به سختی قبول کرد وسایل سفره هفت سین رو بهمون داد یک قابلمه سبزی پلو با ماهی و ما ساعت هشت شب اومدیم خونمون شب سال نو... اولین شب ورود تو به خونمون... یک شب شاد و به یاد موندنی ...
16 فروردين 1395

روزهای اول

چهارشنبه (نوزدهم) صبح تولد - شب بستری بخش اطفال پنج شنبه (بیستم) بیمارستان امیرالمومنین- بخش اطفال جمعه(بیست و یکم) بیمارستان امیرالمومنین - بخش اطفال شنبه (بیست و دوم) صبح بیمارستان بخش اطفال شب خونه ی عزیز- محمد مهدی قشنگم بالاخره روز بیست و دوم اسفند ماه ساعت هفت بعد از ظهر با هم از بیمارستان اومدیم خونه بابایی عبدالله و عزیز و علی باباعلی و داداش ایلیا و من و تو وقتی رسیدیم دایی بهمنشون ... دایی منصور ... خاله منیره شون و مامانی شون واسه دیدنمون اومدن خونه ی عزیز یکشنبه (بیست و سوم) اولین روزی که تو توی خونه بودی اون روز نهار خاله منیژه شون مهمون خونه ی عزیز ...
13 فروردين 1395