محمد مهدی نازنینممحمد مهدی نازنینم، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

نبض زندگی"محمدمهدی

شروع دوباره...

اولین بار درمانگاه

عزیزکم از درمانگاه با باباجون تماس گرفتن و حسابی شاکی بودن که چرا بعد از به دنیا اومدنت نرفتیم برا تشکیل پرونده ما هم شنبه چهارم اردیبهشت همراه عزیز و بابایی رفتیم درمانگاه قد و وزنت شکر خدا عالی بود... چهل و شش روزگی ...
13 ارديبهشت 1395

روز مرد

محمد مهدی جان کوچکترین مرد خانواده ی کوچکم روزت مبااااااارک نازنینم       عکس ویژه ی روز مرد تو مسیر رفتن به خونه ی بابایی محمد- پارک شقایق   دوم اردیبهشت ماه چهل و چهار روزگی ...
3 ارديبهشت 1395

خواب آروم

یه خواب آروم و عمیق و برای اولین بار چند ساعته... زمان خواب بیدایت خیلی کوتاهه یعنی نیم ساعت خوابی نیم ساعت بیدار این اولین باری که بیشتر از یک ساعت خوابیدی!!! و نیمه شب بیدار شدنت و درد و دل یک ساعته با مادرت با زبااان آغوووووون یک هغته ای هست که فکر میکنم خنده هات با معنی شده به حرکات و صداهایی که در میاریم واکنش نشون میدی و میخندی و البته از همون زمان لب به زبان گشوده ای به زبان شیرین آغون آغون     یک اردیبهشت چهل و سه روزگی ...
3 ارديبهشت 1395

دوره همی

محمد مهدی جونم من هنوز با چندتایی از دوستان دانشگاهم در ارتباطم و گاه گاهی خونه ی یکی دور هم جمع میشیم هممون بچه های هم سن و سال داریم سه شنبه سی و یکم خونه ی یکی از دوستام دعوت بودیم خاله سمیرا و دخدرش سایدا جون همه از دیدن کوچکترین عضو گروه خوشحال شده بودن و برات این لباس خوشکل رو هدیه خریده بودن اون روز سحر جون تنها کوچولویی که هم سن و سال توء حضور نداشت تو هم بیشتر زمان مهمونی رو یا بغل خاله ها بودی یا خواب بودی انشاالله بزرگتر که بشی تو هم مثل داداش از این مهمونی ها لذت میبری و با بچه ها هم بازی میشی   چهل و دو روزگی ...
3 ارديبهشت 1395

چهل روزگی

جانا چهل روز از زمینی شدنت گذشت مبااارک بادا محمد مهدی جونم واسه چهلمین روزت عزیز تو رو برد حموم تا رسم و رسوم رو بجا بیاره... نگران بودم که برای جای ختنه ات مشکل پیش بیاد اما عزیز اصلا نگران نبود صبح چهلمین روزت یه آب بازی حسابی و یه خواب آروم و البته بعدش شب زنده داری تا صبح   یکشنبه بیست و نهم فروردین چهل روزگی   ...
3 ارديبهشت 1395