محمد مهدی نازنینممحمد مهدی نازنینم، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

نبض زندگی"محمدمهدی

شروع دوباره...

اولین محرم ... روستای حسن آباد

جانا محرم از راه رسید ... ماه عزای حسین(ع) ماهی که با اومدنش غم تو دلا میشینه و بغض به گلوها... امسال اولین سالی بود که تو توی مراسمای عزاداری شرکت میکردی روز هشتم محرم ... دسته ی عزاداری وقتی رسیدیم خونه ... بعد از ظهر روز هشتم ... روستای دلازیان امیرجواد جون عمه عارفه خونه ی مامانی توی روستا و کوثر مهربونم که هر بار تو رو میدید میومد و با ذوق تو رو بغل میکرد... روز نهم محرم و دومین روز عزاداریهای روستا... داداش ایلیا که با دیدن تو از دسته بیرون اومد و ...   عزاداریهات قبول فرشته ی پاکم برامون دعا کن...     نوزده و بیستم مهر ماه ه...
27 مهر 1395

مروارید سوم و چهارم

عزیزکم آخرین شبی که مشهد بودیم بعد از برگشتن از حرم تو ماشین نشسته بودیم و تو توی بغلم بودی انگشتم رو گرفتی بردی تو دهنت و گاز گرفتی! چند ثانیه طول کشید تا تجزیه تحلیل کنم چرا برخلاف دفعه های قبل که گازم میگرفتی هر دو طرف انگشتم درد گرفت!!! نگاه کردم و دیدم بهلههههههههههههه مرواریدهای سوم و چهارمت جوونه زدن... مبارک باشه عزیزکم   سیزدهم مهر ماه شش ماه و بیست و پنج روزگی  
27 مهر 1395

سفرنامه مشهد

جانا دهم مهر ماه دومین سفر زندگیت سفر به مشهد الرضا (ٔع) صبح شنبه راه افتادیم.... کمی سرماخورده بودی و تو راه کمی بی قرار بودی... اما کم کم بهتر شدی... بعد از ظهر رسیدیم نیشابور... از قبل برنامه ریزی کرده بودیم شب نیشابور بمونیم تا جاهای دیدنیش رو ببینیم میدونستیم هوا خنکه اما وقتی رسیدیم به نیشابور سرمای هوا غافلگیرمون کرد! خدا رو شکر یک عالمه لباس گرم برات گرفته بودم... آرامگاه خیام امامزاده محروق و یک استکان چای داغ یک صبح پر نشاط تو نیشابود   آرامگاه کمال الملک آرامگاه عطار تو هم به اندازه ی ما با دیدن اونهمه زیبایی به وجد اومده بودی... دهکده  چوبی ... نیش...
27 مهر 1395