محمد مهدی نازنینممحمد مهدی نازنینم، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

نبض زندگی"محمدمهدی

شروع دوباره...

نه ماهگی

چه چیزی تو عمقه چشاته که من یک نگاهه تو رو به یه دنیا نمیدم که بعد از تماشای چشمای تو از زمینو زمان عاشقانه بریدم تو با کل رویای من اومدی تا تو سی سالگی باورم زیر و رو شه که زیباترین خط شعرهای من از تماشای چشم تو هر شب شروع شه   آسمانم،‌محمد مهدی جان نــــــــــــــه ماهگی مبارک   حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم خدای من ممنون برای این روزهای بی تکرار   نوزدهم آذر نه ماهگی ...
19 آذر 1395

تولد زهرا

یه شب شاد خونه ی عزیز و بابایی جشن تولد زهرا جون بزرگ مرد کوچکم کنار سفره میشینی و مثل آقاها غذا میخوری کنار بچه ها و اون شب تو بغل بابایی اونقدر رقصیدی و بالا و پایین پریدی و دس دسی کردی تا دیگه به طور کامل دس زدن رو یاد گرفتی من فدای دست هات که انقدر تند تند تکونشون میدادی که تو هیچ عکسی معلوم نبودن ...
13 آذر 1395

کارهای عجیب...

محمد مهدی جان بعد از اینکه یاد گرفتی هرجایی رو بگیری باایستی حالا با زیاد شدن اعتماد به نفست وقتی جایی رو میگیری دست هات رو ول میکنی و کمی بعد میفتی جاهای صاف رو میگیری و بلند میشی و البته با گرفتن لبه ی تخت و میز و مبل و پشتی چند متری راه میری این عکس اولین باریه که با گرفتن تخت راه رفتی دایم این مسیر رو میرفتی و برمیگشتی ازت فیلم هم گرفتم. بعد از اینها یک روز که خونه ی عزیز بودیم داداش به قول خودش مشغول سرسره بازی بود دیدم مثل یه جوجه ی کوچولو دنبالش راه افتادی و ... همین مونده بود تو فسقلی سرسره بازی کنی! حالا این به کنار!! دفعه ی قبل که خونه ی عزیز بودیم داداش و علیرضا رو پله ها مشغول بازی بود...
13 آذر 1395