محمد مهدی نازنینممحمد مهدی نازنینم، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

نبض زندگی"محمدمهدی

شروع دوباره...

دورهمی

یک روز عصر مهمونی خونه ی خاله سمیرا اون روز داداش با سایدا جون و غزل جون حسابی سرگرم بود و تو و سحر جون هم با هم دیگه...   هرجا که سحرجون میرفت مثل یه موش کوچولو دنبالش میرفتی اسباب بازیهای سایدا جون خیلی توجهت رو جلب کرده بود و همش میرفتی تو اتاق سایدا گلی تنتون سالم باشه گلای باغ زندگی الهی که همیشه این جمع های شاد برقرار و مانا باشه... ...
24 بهمن 1395

و باز...

اندر احوالات هرچی داداش داره همونو میخوام!!!!!! یجاهایی هست دیگه اسباب بازیهای یک شکل هم جواب نمیده! دقیقا هرچی که تو دست داداش باشه میخوای!!! دو تا لیوان یک اندازه و یک شکل براتون شیر میریزم همینکه داداش شروع میکنه به خوردن جیغ میکشی که لیوانشو بدم به تو! لیواناتون رو عوض میکنم و لیوان داداش رو میدم بهت اما همینکه داداش لیوان تو رو میبره سمت دهنش دوباره جیغ میکشی!! و این داستان ادامه دارد... ...
24 بهمن 1395

سرباز بازی

داداش ایلیا عاشق سرباز بازی و این رو توام تاثیر گذاشته بین همه ی اسباب بازیهات سربازای داداش رو ترجیح میدی داداش ایلیا اجازه میده با سربازاش بازی کنی و بعضی از اونا رو میده بهت اما بدبختی اینجاس که میون اون همه سرباز همون دو تا سربازی رو دوست داری که داداشی عاشقشونه حالا تکلیف ما چیه وقتی جقتتون همون دو تا سرباز رو دوست دارید؟! فعلا که کوچولویی و میشه سرت رو با چیزای دیگه گرم کرد بزرگتر که بشی حتما داستانی میشه واسه خودش... ...
23 دی 1395

همایش

هفته ی گذشته موسسه ی بابا علی یه همایش خانوادگی برگزار کرده بود چون با داداش قبلا این همایش ها کمی سخت میگذشت خودم رو آماده کرده بودم برای راه رفتن تو سالن و نا آرومی تو ... اما پسرکم آروم و مودب بیشتر مدت تو بغل باباعلی نشسته بودی بعد هم تو بغل من خوابیدی پسرک سازگار و آرومم ممنون برای لحظه لحظه ی بودنت چقدر تو این عکس شبیه به باباجونی من به فدای جفتتون وقتایی که آهنگ پخش میشد مشغول نانای کردن بودی و مبهوت سن اون شب خانواده ی خاله حکیمه هم اونجا بودن یک شب شاد و بیاد موندنی ...
22 دی 1395

صدای خنده هاتون بره تا صد تا خونه...

با حضور تو همیشه پر لبخند لبامون از تو شد ستاره بارون شب زیبای زمستون نازنینم خدا میدونه که هر بار میگیرمت تو بغلم اول میگم خدایا شکرت بعد یه نفس عمیق میکشم و بوت میکنم وای که دلم میخواد حفظ کنم ثانیه هایی که تو آغوشمی تا هیچ وقت از خاطرم نره دلم تنگ شده از همین حالا برای بوییدنت... نفست بوی بارون میده... بوی خاک نم خورده بوی باغ نارنج اوایل بهار بوی عشق بوی بهشت اصلا بوی خود خدا رو میده خدایا ممنون برای بودن بچه هام خداجونم مراقبشون باش ...
22 دی 1395